مَسان‌نامه

تبلیغاتــــ advertising

آخرین مطالب سایت مَسان‌نامه


اسپیلی بخش دیلمان شهرستان سیاهکل
زیردریایی «فاتح» به نیروی دریایی ارتش ملحق می‌شود
تیر چراغ برق وسط خیابان در مسجدسلیمان
شالیزار های منطقه شیرین دره خراسان شمالی

۱۳ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است




یک بار دگر هم تو شدی فخر و سعادت
یک بار دگر من شده‌ام اشک و حسادت

یک بار دگر نهی ز منکر کنی و من
یک بار دگر هم بشوم مایه‌ی عبرت

یک بار دگر نُقل به مجلس تویی و من
یک بار دگر نَقل شوم محض اهانت

یک بار دگر نور کماکان به سر توست
از نور تو این سایه شود شخص زیادت

یک بار شده غیر خودت را تو ببینی؟!
اینجاست همین گوشه همین مور نگون‌بخت

با این که چشیدم ز لبت طعم حقارت
پندی‌ست که گویم به تو از باب رفاقت

در اوج فلک چون که به خورشید رسیدی  
برگرد! غرور جایگهی‌ست مهد حماقت

مسعود نصرتی (نوین)




خرید بک لینک





خواهم که شوم همدم غمدیده باران
آلوده به اشکی که مرا کرده غزلخوان

چون شعر غریبی که به وزنی شده ناکام
قلبم شده در هجر خرابات تو ویران

در دامنه افتاده ز پا تا که بیایی
چون دیر رسی درّه کند دعوی مهمان

درمان مرا مرگ مگر چاره بیابد
یا آنکه طبیبی که کند زلف پریشان

کافی است ز انبوه بلا شعر سرودن
دیوانه نباید به جنونش کند اذعان

مسعود نصرتی (نوین)




خرید بک لینک






هر روز مرا دیده‌ای و میل خزانی
تا کی به چنین عشق تو دائم نگرانی

آوای غریبی که به محراب دل افتاد
خواهی بکشی یا که به لب‌ها برسانی

سیبی است که بر شاخ درختی شده شیرین
خشکیده شود گر تو به چیدن نتوانی

در سایه این صبر به یخ گشته مبدّل
در سوز بمیرد چو تو نوری نفشانی

در کنج قفس ناله پرواز کند تا
آن روز بیایی و تو او را برهانی

مسعود نصرتی (نوین)




خرید بک لینک





به قربانگه برم دلبستگی را
تمامش می‌کنم بیچارگی را

بر این آغاز، کردم خنجرم تیز
به اوجش می‌رسانم بندگی را

من از نجوای شیطان ناله دارم
نصیبم می‌کند بیهودگی را

ولی دشمن‌تر از او نفس دژخیم
دلا کج رفته‌ای دلدادگی را

در آن محفل که باید می‌نشستی
روا دانسته‌ای بیگانگی را

بهاری را خزان نامیده‌ای دل
به دامن می‌کشی آلودگی را

طلوعی کرده‌ای از سمت مغرب
غروبش می‌کنم وارونگی را

مسعود نصرتی (نوین)




خرید بک لینک


شاکی ز چه گردیم، ز رسوایی تقصیر
ای روح زمین خورده، گنه نیست به تقدیر

شب را به سحر در بر غفلت گذراندی
این خواب ندارد دگر از آینه تعبیر

چشمی که بدان اشک مسیحایی شب نیست
مرگی چه حزین را بنگارد دل تصویر

رستم به غرور آمد و سهراب بشد خاک
تاوان خروشیدن مستانه تحقیر

گامی به سر نفس گذار رو به تعالی
خوش هجرت خود را مینداز به تأخیر

مسعود نصرتی (نوین)




خرید بک لینک


باید بگویم تا غمم پایان بگیرد
شاید که قدری زندگی آسان بگیرد

حتّی نهنگ از آبی بی‌حد فراری است
گاهی سراغ از خارج زندان بگیرد

بودن در این دنیا که تنهایی و تنها
زهر است و شادی از دل انسان بگیرد

تکرار غم بیهوده می‌سازد دوا را
امّا به آسانی به چشم باران بگیرد

این طبع خاموشم به لب‌های تو بند است
باید بیایی تا که شعری جان بگیرد


مسعود نصرتی (نوین)




خرید بک لینک



می‌توانم قطره‌ای باشم ز اشک دیده‌ات
تکه برگی بر سر شاخی ز غم خشکیده‌ات

می‌توانم در هجوم سایه‌های سرد یأس
قلعه‌ای باشم برای قلب خنجر خورده‌ات

می‌توانم هیزمی باشم برای شعله‌ای
مرهمی بر دست از دست فریب رنجیده‌ات

می‌توانی چون نسیمی بید مجنون را به رقص
وابداری بهر درمان دل افسرده‌ات

می‌توانی خاطری باشی که در وقت دعا
یادم آید گرمی آغوش عطر آکنده‌ات

می‌شود در گیر و دار هجمه‌های زندگی
خانه‌ای از نو بسازیم بر غم پوسیده‌ات

می‌شود کل جهان را بین خود قسمت کنیم
مهر تو از آن من، باقی فدای دیده‌ات


مسعود نصرتی (نوین)




خرید بک لینک



در قیاس روی تو ماه جهان را هیچ نیست
سوز پاییزی در آن آغوش گرما هیچ نیست

شعر تر گفتن ارادت‌های من باشد به تو
ورنه می‌دانم برایت شعر زیبا هیچ نیست

بارش برگ از دل پر درد باد حاصل شود
چون که می‌داند بدون عطر لعیا هیچ نیست

من به دل یک محفل آیینه برپا کرده‌‌ام
گرچه در این محفل از روی فریبا هیچ نیست

شایدم آیی شبی من را بری تا ناکجا
این دل بیچاره را اینجا و آنجا هیچ نیست

بی‌جهت از عشق من دوری نکن تا آخرش
قبر من گوید به تو با اشک و غوغا «هیچ نیست»


مسعود نصرتی (نوین)




خرید بک لینک



با آنکه دلم رنگ به رخسار ندارد
دیگر به تپش‌های خود اصرار ندارد

با آنکه زمین پیش دو چشمم برهوت است
آنقدر که گل هم دل انکار ندارد

با آنکه شبم نور سحر رفته ز یادش
حتّی به خیال رغبت دیدار ندارد

با آنکه به عقل شعر سرایم نه ز احساس
بگذار بگویند سر هشیار ندارد

این موج مرا بر لب ساحل نرساند
جز صخره به من هیچ کسی کار ندارد


مسعود نصرتی (نوین)




خرید بک لینک



زردی خیس خزان است تو را می بینم
وقت افتادن آن برگ تو را می بینم

هر چقدر میل به اوج بال و پرم را افزود
بر سر کنگره‌ی ارگ تو را می بینم

آن قدر با من بیهوده انیسی حتی
در پس آینه ای مرگ تو را می بینم

مسعود نصرتی (نوین)



صفحات سایت
i> http://pnuna.avaxblog.com/
  • http://wp-theme.avaxblog.com/
  • http://niushaschool.avaxblog.com/
  • http://miiniikatahamii.avaxblog.com/
  • http://sheydaw-amirhoseiwn.avaxblog.com/
  • http://akhbar-irani.avaxblog.com/
  • http://tanzimekhanevadeh.avaxblog.com/